تبليغاتX
چهار بهار و یک پائیز
نوشته‌های من در باره‌ی چهارقلوهایم

با رها شنیدم که میگن بچه ی ما اینقدر شیطونه که از دیوار راست هم بالا میره

حالا من به شما میگم بچه های من از دیوار راست با دوچرخه بالا میروند

صبح گرم و شرجی تابستان بود

حمید و محمد از من خواستند که به آنها اجازه دهم بیرون از خانه کمی دوچرخه سواری کنند

ولی هوا گرم بود و من به آنها اجازه نمیدادم

در حیاط را قفل کردم

صنم و سوگند در اتاقشان مشغول بازی بودند

من هم مشغول کارهای خودم

5 دقیقه ایی گذشت به حیاط نگاه کردم

خبری از اونها نبود تعجب کرده بودم

آخه دوچرخه هاشون هم نبود

خدایا این دو بروجکها کجا رفته بودند

در را با کلید باز کردم

با تعجب دیدم حمید و محمد پشته در نشستند

گفتم در که قفل بود از کجا رفتید بیرون

محمد با غرور تمام گفت مامان با همکاری هم

حمید قلاب گرفت من رفتم بالا بعد یکی یکی دوچرخه ها رو گذاشتیم پایین

گفتم آفرین به شما و این همکاری شما

در رو بستم و گفتم بازی کنید

۳-۲ساعت بیرون بودند بدون اینکه دوچرخه سواری کنند

دوست داشتند وارد شوند ولی اجازه نداشتند

محمد میگفت ما بازی نمیکنیم چون تو راضی نیستی

به محمد گفتم به نظرت من راضی بودم از دیوار راست اون هم با دوچرخه برین بالا

بعد از چند ساعت با میانجگری بابا وارد شدند                -----  در ۷ سالگی -------

===========================

       سخن نان

نور و نان

------------------------------------------------------------

تکه نانی را بدیدم

پس درونش را شکافتم.

دانه ی گندم بدیدم.

پس در آن دم گندمک .حرفی چنین زد.

وزدلش گفت از زمین و خاک گفت.

از سماءو نور خورشید.

از خدایش او سخن گفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:8  توسط ستاره  |