تبليغاتX
چهار بهار و یک پائیز
نوشته‌های من در باره‌ی چهارقلوهایم

ابرمردی نمی بینی

تو در دهر اگر دیدی تو ان مرد بزرگ را

بدان پشتش

ابرزن

افریده

+ نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط ستاره  | 

عصر روز پنج شنبه بود و بچه ها سا ز بیرون رفتن را میزدند.

لباسشان را به تنشان کردیم و اماده برای بیرون رفتن شدیم .

احمد همیشه ماشین را جلوی خانه پارک میکرد .

ولی اون روز ماشین اون سمت پارک شده بود .

و ما باید به اتفاق چهار بچه به اون سمت خیابان میرفتیم .

صنم و سوگند دسته من را گرفته بودند .

حمید و محمد هم دست پدرشان را گرفته بودند .

به وسط خیابان که رسیدیم من اهسته به حمید گفتم .

حمید دسته بابا را . همین که گفتم .دیدم حمید وسط خیابان است .

همین که داد کشیدم. دیدم ماشین به حمید زد .

حمید بیهوش وسط خیابان افتاده بود .

خودتان را به جای ما قرار دهید چه حالی داشتین در ان زمان ؟

حمید را به بیمارستان رساندیم . و بعد از سه چهار روز او را مرخص کردن .

گردش دست جمعی ما با سه چهار روز رفت و امد در بیمارستان به پایان 

                                          رسید .

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط ستاره  | 

پر پروازش شکسته .

مرحمی زن زین پر او جان بگیرد .

جان تازه

پر پروازی دوباره

زخم او مرحم کنم من گر بیاید در کنارم باز دوباره

+ نوشته شده در  ساعت 23:1  توسط ستاره  | 

از اسمان سفید تر از برف

برف سفیدی میباره

برف معلق تو اسمون

نمیدونه کجا بباره

برفه دعا کرد . پایین نیاید . بالا بمونه

پایین تر از قبل

ناگه تمام شد

این سفره برف

از اون بالا .بالای کوه . شکر خدا کرد .

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:53  توسط ستاره  | 

من صبح بیدار شدم تکا لیف ام را انجام دادم .

کمی با خواهر و برادرم بازی کردم .

با هم ناهار خوردیم .و بعد تا ساعت ۳ خوابیدم بقیه اش هم بیکار نماندم

علوم خواندم تا سا عت 5 و به مامان کمک کردم .

یک ربع به7 بود که مادرم به ما گفت .بچه ها اماده شوید برویم.

خانه ی خاله ان شب شب یلدا بود و جون جون به من گفته بود .

خاطره بنویس در ان شب همه چیز را در ذهنم میگذاشتم .

تا یادم نرود ان شب همه بودند. شام هم بسیار خوب بود.

به ما خیلی خوش گذشت.

در دل گفتم جای پدرم خالی است......

زیرا همیشه شب یلدا ما کنار بابا بودیم و شبی به یاد ماندنی برای ما بود .

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط ستاره  |