تبليغاتX
چهار بهار و یک پائیز
نوشته‌های من در باره‌ی چهارقلوهایم

در میان باد و باران . سوز و سرما

کودکی بی کس بدیدم

با خودم گفتم که شاید دست ان کودک کنم گرم

پس گرفتم دست او را

سردی دست خودم را گرمی دستهای او را در خودم احساس کردم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:58  توسط ستاره  | 

هر کسی رازی بزرگ تو دل داره

تو اگر رازی داری .تو اگه چیزی داری

با کس نگو .هر دلی کلید اسراری داره

              اون کلید رو بزارش پیش خدا                

                    اون خدایی که  ...                   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:1  توسط ستاره  | 

محمد از همان کوچکی همیشه خود را بزرگ احساس می کردو در

جمعی که بچه ها یا بزرگ تر ها بودند کنار بزرگ ترها بود

محمد به رشته ادبیات خیلی علاقه داره و می گه من

بزرگ شدم می خواهم در دانشگاه استاد ادبیات شوم در ضمن در ایام

بی کاری دوست دارم شعر بخونم البته این رو هم بگم که اصلا صدای

خوبی نداره در ضمن گروه کنسرت خودش رو از حالا انتخاب کرده

ازسمت راست حمید -محمد -صنم -سوگندخانم .

 

www.4baharo-1paeez.blogfa.com.

به امید اون روزی که محمد بتونه یک استاد خوب وهمچنین یک صدای خوب

داشته باشه که بتونه یک خواننده محبوب برای مردمش باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:40  توسط ستاره  | 

کاش مغز انسان همان اسمان ابی بود .

که وقتی ابر سیاهی ان را فرا می گرفت .

به یک باره جاری می شد

و دوباره رنگ ابی تر از قبل را به خود می گرفت .

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 1:22  توسط ستاره  |