در میان باد و باران . سوز و سرما
کودکی بی کس بدیدم
با خودم گفتم که شاید دست ان کودک کنم گرم
پس گرفتم دست او را
سردی دست خودم را گرمی دستهای او را در خودم احساس کردم
.
هر کسی رازی بزرگ تو دل داره
تو اگر رازی داری .تو اگه چیزی داری
با کس نگو .هر دلی کلید اسراری داره
اون کلید رو بزارش پیش خدا
اون خدایی که ...
محمد
از همان کوچکی همیشه خود را بزرگ احساس می کردو درجمعی که بچه ها یا بزرگ تر ها بودند کنار بزرگ ترها بود
محمد
به رشته ادبیات خیلی علاقه داره و می گه منبزرگ شدم می خواهم در دانشگاه استاد ادبیات شوم در ضمن در ایام
بی کاری دوست دارم شعر بخونم البته این رو هم بگم که اصلا صدای
خوبی نداره
در ضمن گروه کنسرت خودش رو از حالا انتخاب کردهازسمت راست حمید -محمد -صنم -سوگندخانم .
.
به امید اون روزی که محمد بتونه یک استاد خوب وهمچنین یک صدای خوب
داشته باشه که بتونه یک خواننده محبوب برای مردمش باشه
کاش مغز انسان همان اسمان ابی بود .
که وقتی ابر سیاهی ان را فرا می گرفت .
به یک باره جاری می شد
و دوباره رنگ ابی تر از قبل را به خود می گرفت
.