تبليغاتX
چهار بهار و یک پائیز
نوشته‌های من در باره‌ی چهارقلوهایم

 

انها را درون جايگاهي قراردادم .

كه نتوانند مزاحمم شوند.

نفسي راحت كشيدم.

 

خارج شدن از جایگاه .

صنم خانم به آقا محمد کمک میکندتا نیفتد.

و حمید در حال بازگشتن .شاید به خاطر ترس از مامان.

و سوگند با دل واپسی به ان ها خیره شده.

+ نوشته شده در  ساعت 21:5  توسط ستاره  | 

در فراق دیدن تو روز و شبها بی قرارم .

روز و شبهائی اگر بود .

دلخوشی ها یی اگر بود.

ناخوشی هایی اگر بود.

در قرارم با تو بودم .

با تواحد من .

+ نوشته شده در  ساعت 1:50  توسط ستاره  | 

بعد از ظهر تا بستان بود .و خا نه ی ما درآرامش و سکوتی خا ص بود . بچه ها در اتاقشان مشغول بازی

 بودند .برایم این سکوت خا نه کمی باور نکردنی بود! به احدعزیز گفتم  بچه ها خیلی آروم شدند.

و احد خوبم  گفت خوب دیگه بجه ها روز به روز بزرگتر و اروم تر می شن ما بین همین حرفها بودیم که

 نا گها ن صدای مهیب و ترسنا کی خانه را فرا گرفت من که جا خورده بودم . شوهرم با عجله به طرف

اتاق بچه ها رفت .با تعجب دیدیم کمد و تلویزیونی که روی کمد بود. هر دو به زمین افتا ده بودندو خبری از

بجه ها نبود داد و فریا د کشیدیم که کجا هستید نا گها ن حمید از پشته در بیرون آمدوگریه کنا ن گفت

تلویزیون و کمد روی اونها افتا ده مثله دیوانها شده بودیم کمد را که برداشتیم . دیدیم سوگندو صنم و محمد

رضا با تعجب ما را نگا ه میکردند . ان موقع به یاد داستان شنگل و منگل افتا دم . اونها در شکم گرگ رفته

 بودند . و بچه های ما دردله کمد .       در۴ سالگی

+ نوشته شده در  ساعت 15:25  توسط ستاره  | 

حمید خیلی شیطونه

اومی‌خواد مهندس الکترونیک بشه. اینم نامه‌ی حمید به مامانش:

سلام.این نامه برای مادرم

امیدوارم که حالت خوب و همیشه مانند گل‌های بهاری شاداب وسالم باشی.

مادر مهربانم یادم می‌اد که باعمه و بابا جون به مشهد رفتیم. من که کوچک بودم،

یک پرنده رافراری دادم ولی مرا دعوا نکردی فقط نصیحتم کردی و گفتی پرنده‌ها اینجا

آزادن. کسی نباید اونا رو اذیت کنه. من الان یک مرد شدم. مادر عزیزم تحمل تو زیاده

وما 4قلوها خیلی بازیگوشیم!

از طرف حمید رضا.

+ نوشته شده در  ساعت 13:39  توسط ستاره  | 

این هم چهار شاخه گل من !  

 

 

 

 

 

۲ماهگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۷ سالگی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:22  توسط ستاره  | 

 

روشنائی آسمان در ستاره هایش

جان دریا در موج هایش

مردی و مردانگی را در غرورش

زندگی را در پیچ وتابش

لطافت و گرمی مادری را در دستهایش.

+ نوشته شده در  ساعت 19:29  توسط ستاره  | 

 

در کوچه ‌پس‌ کوچه‌های تنگ و تاریک زندگی، تازه شروع کرده بودیم به قدم زدن. در کنارهم...

هراسی از پیچ وخم راه و تاریکی‌ شب نبود. پایان راه و انتهای سپید شب را باورداشتیم...

فصل تندبادهای سرکش نبود، در آسمان رنگی از دشمنی دیده نمی‌شد، امّا چه کسی می‌داند دفترزندگی چندبرگ دارد؛ کوچه‌باغ‌های خاطرات ما در کجا به انتها می‌رسند؛ یا تندباد نامهربانی‌های روزگار، کی برما نازل می‌شوند... در انتهای اوّلین کوچه بودیم که بادی خزانی آمد... باد نابهنگام خزانی تند‌بادی شد ویران‌گر، وچشم که گشودم تنها بودم...

تنها نه، اینک من و چهار بهار و چهار دلخوشی و چهار دل‌مشغولی و چهاردل‌نگرانی... و حالا دلم خوش‌است به بهارانی که روزی جای پائیز را خواهند گرفت.

شاید بهمین زودی، بجای "نویسنده"، نوشتیم "نویسندگان" و با پشت سرنهادن پائیز زیبا و زمستان سرد و ملال‌انگیز، به پیشواز بهار رفتیم. امّا درس و مدرسه برای بچه‌ها ضروری است. وقت گفتن و نوشتن هست. به امید دیدار.

پی‌نوشت: متأسفانه بعلت عدم آشنائی با محیط تازه‌ی وبلاک، و دست‌کاری در مطالب، دوپست قبلی حذف شدند و کامنت‌های دوستانی هم که لطف کرده و نظر داده بودند پاک شد. ضمن عرض پوزش ، فقط از شما خواهش می‌کنم نرنجید و دعا کنید زودتر فوت وفن کار را یاد بگیرم تا شرمنده‌ی خودم و بچه‌ها و شما نشوم ! با تشکر ستاره

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:55  توسط ستاره  |